♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را از من دریغ نکن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهیها آسوده تر از همیشه خوابیدهاند و ماه به جای من دور دریاچه خزر قدم میزند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کم کم آب میشود و میریزد ...انگار هیچ وقت نبوده زن مهاجری که قرار بود گرمم کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایستاده ام در آخرین ایستگاه مسافرها همه ،کبریت اند چمدانها همه ، باروت شمارش معکوس .......من می ترسم می ترسم می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی من بزرگتر از این حرفهاست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودنت را غروب های زمستان در قهوه خانه ی دوری کنار خزر سیگار می کشم. نبودنت دود می شد و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخند کودک همسایه...من اندوههای زیادی را دیدم که سر پیچ همین خیابان چشم انتظار بزرگسالی تو هستند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مکالمه های کوتاه کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد تا کی سلام کنیم حال هم را بپرسیم و به هم دروغ بگوییم که خوبیم دروغهایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند و صادقانه به هم برسند ما فقط دروغهایمان به هم می رسد من خوب نیستم اصلا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فراموشکارترینم ..اما چیزهایی هست که هرگز از یادم نمی رود چیزهایی کوچک خیلی خیلی کوچک مثلا لکه ای روی پیراهن تو . ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که باشد ... پاییز هم شکوفه باران میشود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .