♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پراکنده ام می کنند نگاه های تلخی که سر از پا نمی شناسند و انگار توهم توست گاهی از لابلای خواب ها یم که دستم می اندازد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریخت ... بی آنکه در انحنای بلند چشمانش پژواک هزار باره ی نگاهم را چشیده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم از کجا آب می خورد تا بخشکاند ریشه هایم را این حقارتی که آویخته به دامنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز قدم زدن با پرچین ناموزون کنار راه با صندوق زرد پست با گنجشکانی که لابلای شاخه ها معاشقه می کنند با تراوش سبکبال ابر و چشمانم که ریز می شوند در ریزش باران و خاک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنجا که سنگواره ها تمام لبخندها را برای من ترجمه کردند و من طعم گس بوسه هایت را دوباره مرور کردم بوی تلخ بادام در موهات پیچیده بود و من دیگر نوازشت نمی کردم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران بهاری جاده را آب پاشیده و تو با همان بوی نجیب در خاطرم ثبت می شوی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه سبز هم نبود نبود...فقط راحت و دلنشین باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من درد مشترکم مرا فریاد کن..........شاملو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.....دیدگاه ....بخونید جالبه ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .