♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این سو بارانی به پا کرده ام...بانو...تو فقط صدای خنده ی مرا میشنوی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در پی نشانی ِ توام بــانــو در خیابان ها که هزاران هزار زن از آن گذر میکنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آئینه که نگاه میکنم سرسبزی هارا پشت سر گذاشته ام و حالا نزدیک به قله ی عمر برف میبارد موهایم را تار به تار سپید میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو مرا خطاب کن به هر نامی عابر زخمی ِ کوچه ی خاطرات یا درمانده ی درد آلود یا شاعر شعرهای بی پاسخ ولی من ترا بنام خودت صدا میکنم بـــانـــو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست چمدان به دست در ایستگاه ایستاده ام منتظر قطاری .........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من آن ابرم که در گرمای مرداد اگر باران ندارم ،سایه دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه دام افکندم اهوها گریزان تر شدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از یاد بردن غم عالم میسر است .....اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی میخندی مسیح بین لبهایت مریم میخواند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استخوانم میشکند وقتی در عمق نگاهت نقطه چین می شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبهای پُر تپش... عشقهای بیفروغ... «شهر خالی ِ شلوغ...........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .