♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در کجایم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا خواهم رفت؟ اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟!... لطفا چند لحظه سکوت.......با توام دوست مهربان ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش شب نبود تا دست به دامانِ خورشید می شدم! شاید خورشید می توانست آهم را از سیاه چاله بگیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، با خسته ترین بالها در آغوش نفس های به شماره افتاده سقوط کرده ام............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمم روشن! انگار قرن هاست بیهوده طنّازی...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از این عالمِ نامردمی ها خسته ام! از شمال و از جنوبش،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پت پت کردن افتادم و دیگر بی فروغم! هر از گاهی به شوق و شور دیدار بهارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردِ من... -درد نان و آب نیست!- درد خواهش های نفس و درد خواب، درد تبخال لبانِ تیره و چشمانِ گود افتاده ی مهتاب نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتِ شب من، با غم تو، شیرین می شود و با اشک های تو ملیح! چشم هایت را بر دست های خسته ام می آویزم تا چاله های گمنامی، آرزوی وصالم را به گور ببرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، سهم خدا را؛ در گوشِ زمان، شلیک حواهم کرد.........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .