♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفتی ترسیده بودم و تنهایی را با تمام وجود در آغوش گرفتم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خلاصه می کنم خودم را در یک واژه ......دریایی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی به آدم گیر می ده بد چیزیه لامصب !!! این روزا می ترسم ، خیــــــــلی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عطر تنت را مستم ... بوسه های گاه و بی گاهت را معتاد ...!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخار لیوان چایت هم بوی تو را دارد... عجب !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ها تا ندانم هر جا که هستی در خوابی ، خوابم نمی برد به چشم های بسته ام کاری نداشته باش !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بادبادک احساسم را برایت هوا می کنم روی پشت بام چشمانم . حالا که دستم برایت رو شده بیا بچه باشیم ... بیا بادبادک بازی را دوست داشته باشیم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ها نفس هات با گردنم بازی می کنن ، و من جرئت ندارم برگردم و دوباره ببینم نیستی !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار طلسم می شوم آن لحظه همان لحظه ای که نفس هایت وزیدن می گیرد، بر جـــــــان من ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا و دوباره پاییزم را بهار باش ! من ، با تمام " بارانی " بودنم ، این روز ها را نمی خواهم !!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .