♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جان کلاغهایِ پیر قصه هات، خسته ام... پیرم کرده هجوم ابرهای چشمانم که نمی بارند بی بهانه! کاش به گوشش برسانی که هنوز یادش هست دیوانه ی بارانم؟! حتی اگر برای آخرین بار، شاید کمی عاشقانه تر ببارد و بباراندم!.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نپرس كه از چه تورا مي پرستم وقتي بهشت از سرانگشت هايت لبريز مي شود، يادم نمي رود طعم تند زمستان هيجده سالگي؛ ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان پلك كه بر هم مي زند موهايم خيس مي شود. نمي دانم چند قدم مانده به خوشبختي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانگی هایم را که بگیری از من باز دلم پر می شود از کفش هایِ خالی که هوس کند پله ها را یکی دو تا ابرها بالا بیاید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با سکوتم به خاکسپاری اندوه هایت آمده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک جای دنج میخواهد ...قهوه هم باشد بد نیست... ای کاش هوای عاشقیت مثل تمام عطرهای دنیا با یک قهوه تلخ از سرم می پرید اما نه نمی شود...لعنتی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .