♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مورچه اي در سايه ام راه مي رود با گندم كوچكي در دهان كسي چه مي داند شايد براي همين به دنيا آمده باشم نه براي دوست داشتن تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن روز که تو گریه می کردی آن پیرمرد فاتحانه به چه چبز می خندید چرا فاتحان پرچم را به قله ها می برند و چرا باد به هر چیز بر افراشته حمله می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر قلمم را بگیری کافی ست چشمانم را ببندم و تو را لمس کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن کس که دیگر خانه ای ندارد، در نوشتن خانه می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ميترسم پيش از غزلِ خداحافظي سوگوار حنجرهام باشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغي سبز نيست ...مريم ها فقط در چهار راه دست به دست مي شوند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو آن باراني كه بعد سالها قحطي آمده آنكه چتر بردارد يقينا دشمن مزرعه خواهد شد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب هیچ عاشقانه ای نسرودم! نه برای دست های تو نه کبوترانی که خالی آشیانه هایشان روی شانه ام درد می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شن های ساعتم را باد تا کویر برد من هیچ را زیرو رو می کنم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .