#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
#bitohicham سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم. [لینک]
(34460 دفعه)
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند و نام تو را می پرسد بیا در گوش ات بگویم همین زندگی نیز زیبا بود .
مجدد گزارش شدی
سلام هدیه الان بازم گزارش میده
گزارش شدی
خاکی می سر هَنده
وااااااااي اين آواتار مريم جونمه
هیچکس از ارتفاع نمی ترسد ... همه از سقوط می ترسند هیچکس از بازی نمی ترسد ... همه از باخت می ترسند هیچکس از تاریکی نمی ترسد ... همه از آنچه که در آن است می ترسند هیچکس از جمله ی " من دوستت دارم " نمی ترسد ... همه از واکنش به این جمله می ترسند.
این سرما وجود مرا ذوب خواهد کرد
عروسکام منو بازی نمیدن ..حالب بود
دزدیدنش نامردا
نذ اشتن غیرتی شه
هنوز هم کمی از غروب رفتنت بر دلم مانده هیچ نبودم برایت نه تجسم عشق و نه رویا اما تو برای من آنقدر هستی که خیال تمام تو برای من محال است
@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
تو برای من آنقدر هستی که خیال تمام تو برای من محال است
وقتی از كسی كه دوستش داری ؛ هیچ خبری نیست ، نگرانش نباش ! چون همه چی آروم و روبراهه .... حالشم خوبه ! واسه همین فراموشت كرده ... !
یاعلی.
دوست خوووووووووووووب ، در پناه خدای خیلی خوووووووووووووووووب تا فردایی دیگر
نام من چرا جاری نمی شود از من چه انتظاری داری؟ از بس برایت مرده ام!! از بس کلمات را قربانی کرده ام بوی تعفن گرفته دستانم !! لال شده ام و لال میمانم برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو گُر نگیرند
سر می روم از خویش از گوشه گوشه فرو می ریزم و عطر تو رسوایم می کند
چقدر سپیده ها را چیدم چقدر خورشید را خط خطی کردم تا تو بیایی و من برای کبوتران چشمانت دانه بریزم
دستانم بر مرغزارِ سینه ات کوهپایه های زاگرس را در تو پایین می آیم کنار چادرِ عشایر زانو می زند شقایقِ وحشی چه فروتنانه دامن پر چینش را می گسترد بر دشت زنِ قشقایی و گله ی نگاهت آرام در چراگاه چشمان من است اما آغوشم تنوری می افروزد تا شب ها بوی آتش و نان از دو گیسوی بافته بر خیزد "ای کاش کودکی بودم در دامانِ یک زن قشقایی"
درود بر شما ....
می بينی!!!! تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم نيم نگاهی ولبخندی به نشانه دوستی... يا رسم وعادت ديرين... برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟!... نمی دانم!!!! هر چه هست قلب مرا به آتش می کشاند... چشمانم را می سوزاند... لبانم را قفل می کند. همين . . . . .
دقت کن ...
حالا تو وسط این چهارراه بی چراغ یکریز بیا و بپرس فکرهایت را کردی؟
بذار فکر کنم وقتی تنها می شم...دلت شورِ تنهاییمو می زنه...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .