♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرگ را بر بوته آتش دیده ام وقتی که از جام حسرت مردگان مست میکرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت، این آخرین پناهگاه من،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های کبود با خلسه های دلتنگ خالی از تو بی حوصله می پیچند و چون ارواح مغموم بر شانه های غمزده ام مرثیه میکنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاییز می رسد وقتی که قلبم پناه می شود و دو دستت به شکل صلیب.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو از این شاعر که هیچ نمی فهمد جز بوسه و گناه و تیغ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنارشعله های خواب آلود می نشینم برگل بوته های قالی انتظار!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قصـد گـم شــدن مـی روم .....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .