@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ چرا من هرصبح خودم را در آینه تو سبز می بینم و تو خودت را در آینه من آبی بیا برویم باورمان را قدم بزنیم تا شانه های خیابان خیال کنند جنگل و دریا بهم رسیده اند !؟
@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ تمام خاطراتت را از کاشت تا برداشت از مزرعه تا گنجشک سنگ پشت سنگ نشانه رفتم تا شاید بشکند در آفتاب نگاه من طرز چرخش معصومانه نگاه تو اما وقتی از تو می نویسم از انگشتانم آفتاب می ریزد گل آفتابگردان من !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 16 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .