♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم فاصله ها روی دوشم افتاده خیال پیاده شدن ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخواب عزیزم لذتی ندارد وقتی ببینی تمام باد بادکها سرگردان آسمانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ ها برای این ساخته می شوند که شیشۀ پنجره را بشکنند و تو بیاد بیاوری که تنها نیستی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی سادگی یک لبخند پیچیده ترین معمای زندگی ات می شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای ابر بی بخار! در باد ها و دَمکده ها دودگاه ها حرمت نمانده هیچ برایت خروش کن با رعد ها ببار دل، تنگِ های هایِ تفنگ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن عجب نَفَسی دارد این قلم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نامی برای این سونامی بی آب بنویس!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاخه های در هم تنیده تاک را برایم تجویز کنید! خوابهای ِ بدی می بینم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع ها را فوت می کنی آرزوهایم خاموش می شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتی خاکستری در رگهایم می پیچد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوشه هایی از من در ذهن کسانی ورم می کند که ترکم گفته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هميشه از روي خوابم چيزي رد مي شود در پگاه خستگي آيينه نصف و نيمه خيال رد پا هاي رو ي پيشانيم را چند برابر نشان مي دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سرد است غربت نگاه روز در چشم شب زده اي كه ستاره اش راه را گم كرده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر گاهي خوابي مبهم است كه تنها گوشه اي از آن در ياد روز مي ماند ارضاي خيس همخوابگي عشق و فرياد بر بستري از دانه هاي انار...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 5 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .