♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش ماهیهای قرمز هرگز تنگ را باور نمی کردند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی موهای بافته ی مادربزرگم را گرفته بودم وقتی از حیاط یاسهای پاییزی به آغوش باران می دویدم تو میان حوض نگاهم می کردی بی چتر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش آن ساعت که آدم به خودش بگوید: « دیگر لازم نیست چیزی یادم بماند »
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس غریبی ست هوس شعری دارم انگار که نمی شناسم هنوز کلمه هایش را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سراغم را از پوسته ام نگیر توی لاک خودم هم نیستم . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قعر این کلمات آبراهه ی باریکی هست ... چشمهایت را که ببندی، صدای نازک و سردش را خوب می شنوی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رسیده ام به قلب پاییز و ناگهان باورم نمی شود که همچنان بی تو در این جهان پرسه می زنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از زیر ساطور روز، هر شب ... تکه تکه هایی از من تکه تکه هایی از او که دوستم می دارد - دوست می دارمش - باقی می ماند از م ا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فنجان های گـــــــــــــــــــــرم شعر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانم بی هویت ترین غوغاست در این دالان های بلند....لعنتی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کافه ای در غروب یک خیابان دوفنجان قهوه ی نیمه، روی میز نوری کم رمق و ته سیگاری مچاله بر زمین سکوت سکوت سکوت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لادن ها پشت شیشه های گلخانه ای در شمال.... پژمرده...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .