♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ی دلم تاریک است پاکتی امید برایم بفرست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همهی تقصیرها؛ گردنِ بارانی که ناغافلْ گرفت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم کمی بخوابم.....برای همیشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جاده فکر میکنم و به قدمهام. ببینی تا کجا خواهند رفت بیهمراهی تو؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیرِ پنجرهی اتاقَم « مرا ببوس » را میخواند آواز خوانِ کوچههای شب. میبوسمَت و طرحِ لبهام میماند رووی غبارِ سردِ شیشه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیارِ دستهاش را نشان میدهد پدر: "هنوو گُشنهگی نکشیدی عاشقی یادت بره!" اما از ابرِ چشمهاش چکّه میکند تصویرِ زنی جوان!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد! و کسی نمیداند لبخند تو است رووی لبهام وقتی آنسووی دریاها یادم میکنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروی و شهر اردیبهشت میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا عاشقَت شده استْ یقین وگرنه هیچوقت اینهمه دیر نمیکردی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هزار سنگ پراندند نشکست این تُنگ اما تو نَرم گذشتی وُ... بیچاره ماهی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسههات مرگ را به تأخیر میاندازند. مرا ببوس!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .