♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امسال تمام لذت خش خش ها به نام رفتگر پیر در آمد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر صبح بيدار مي شود وُ سراسيمه همان شعر هميشگي را مي سرايد بدنش را مي كشد اول صبحانه اش را مي خورد و بعد با ليواني آب قرص سفيد فراموشي اش را!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آينده، آرزوست؛ گذشته، پند! پنبه ي پند مي كنيم، رشته ي آرزو را!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردا برگشتنی یک سر میروم پرورشگاه. آرزوهای زمینگیرم را به خانه برمیگردانم حالا که تو هستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو با باران بعدی میروی... می آیی... نمی دانم... .................... من کجای شب تو رو گم کردم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"وقتي نيستي اين شهر عذاب وجدان دارد ديوارها آجر به آجر چروك ميشوند وكوچه ها شرمگين اند كه هيچ خاطره ي با تو بودني را ندارند..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی از داغ درون بر کاغذ خود خطی از آتش دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از این سفره ها......معجزه دور نیست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ زنی دو بار عاشق نمی شود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دهانم هنوز بوی گندم می دهد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی نیستی لعنتی نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد زایمان داردشعرم..به دنیا بیا ، زودتر!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .