♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم هوای کسی رادارد....بیا...ومهربانتر از همیشه درکنارمن بنشین وشعرهایم را بهتراز خودم معنی کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد... لمس کن نوشته هایی را که ازقلبم برقلم وکاغذمی چکد... لمس کن گونه هایم راکه خیس اشک است... لمس کن لحظه هایم را... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها قلم هم با من سر سازگاری نداره.....تو که جای خود داری...کارم این روزها شده....فقط یه حضور خاکستری......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حوصله ات که سر می رود ؛ با دلـم بازی نکن ، من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهیـ سرمیچرخانمـ وبه گذشته نگاه میکنمـ چقدر خستگیـ پشتـ سرمـ جا مانده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به خودم هم بد کردم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی.. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من نگاه کن............... آیا این من نیستم که در میان کلمات زندانی شدم و چنگال واژه هایم استخوانی شده اند در گلویم میان رفتن و ماندن وا داده ام دور تا دورم منطق حلقه زده یکی خوبی را تعریف می کند ،دیگری بدی را و تراوشات ذهن من که همه را نهی می کند حتی خودم را خسته ام........................... خسته.....به خداااااااااااااااااااااااااااااا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تشنه ی بارانم...خدایا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نحسم دست به طلا زدم یکباره آهن شد نحسم در مسجد پناه یافتم خدا بی کوی و برزن شد میترسم کسی را دوست بدارم میترسم دانهِ عشق بکارم میترسم بگویم زنده ام،زنده شاید در کفن شد نحسم...به خدااااااااااااااااااااااااااااااا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه بگویم از غم تو ای همه دلتنگی ام...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 23 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .