♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام دلم نذر توﺃم ماندن تو و بارش باران بود تو رفتی باران بارید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چرخش ان گوی زمین نما چرخاننده ای از جنس انجیر شدم من گم گشته ام در( سین) اغاز سوال سر گردانم با او...در ان بود محال
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .