♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز تا جنون راه بسیاری ست... مبادا که دستانم رها کنی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور تنهاییهایم بود و من هنوز هم بعد از سالها در این شبهای سرد پیغام سفرش را دوباره و دوباره به برگهای خزان زده می رسانم و غمگینانه در سوگش مرثیه های خاطراتمان را می نویسم و می گریم من که هنوز هم رفتنش را باور ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با تمام نگاهم در آسمان این شهر بی بادبادک گم شده ام ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای مرگ.. چه سرد و ساده بر آستانه ایستاده ای ؟ پیش از آنکه داخل شوی بگذار بخوابم می خواهم آرام باشم وقتی به آغوشم می کشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه می شود شبی به دور از پچ پچ های آدمها وآدمکها مرا باز مرد بارانی خطاب کنی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگارمن مدتهای زیادی است دیگر از سر خط نمی نویسم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روحم اسیر انجماد ثانیه هاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزوهایم را در نطفه خفه می کنم و باز چون بیچاره ای مفلوک بر سر جنازه ی این آرزوها اشک حسرت می ریزم بدم می آید از این ناله کردن ها کاش می توانستم شجاعانه سکوت کنم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میدانستی که بی تو از تمام مترسک ها تنهاترم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام ثانیه هایم یلدایی شده اند از وقتی که رفته ای!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر گیجم که نمی دانم بودن های "تو" را شماره کنم یا نبودن هایت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در دلم آرزوی دیدن خنده اش می میرد....می دانم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب یه جمله ی قشنگ به گوشم خورد که جواب خیلی از رفتارام بود این حیاست که تنور عشق رو شعله ور نگه میداره...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه برم بهشت اولین چیزی که از خدا می خوام اینکه بذاره برم روی ابرا سرسره بازی کنم ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .