♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنجا که ایستاده میخوابم . . . عمیق تر از هر خوابی دلم شانه هایت را میخواهد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که میبارد دلم را تنگ تر میکند برای امن ترین آغوش دنیا . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـ ـه هـ ـیـچـ روزیـ پـ ـس اتـ نمـ ـیدهـَ ـمـ! بـ ــه هـ ـیـچـ ساعتـ ـی بـ ـه هیـ ـچـ دقیـ ـقهایـ بـ ـه هـ ـیـچـ هیـ ـچـیـ! سخـ ـتـ چسـ ـبیدهامـ تمـ ـامتـ را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دچار باید بود وگرنه زمزمه ی عشق میان سکوت تلخ ... ... گریان خواهد شد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
..روزی که برای من سیاه پوشیدی،هرگز گمان نمیکردم که در دلت نیز مرده ام..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوشبختی می تواند مجموع بدبختی هایی باشد که بر سرمان نیامده...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم انگیز است پاییز و غم انگیزتر، وقتی تو باشی وُ من برگها را با خیالَت تنها قدم بزنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها دلم کاری جز این سه را انجام نمی دهد: یا تنگ می شود،یا شور می زند ویا می شکند!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرده متحرک شنیده ای؟! من هم شنیده بودم،ولی الآن دارم مزه مزه اش میکنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ديگه احتياط لازم نيست! شکستنی ها ،شکست . . .. هر جور راحتيد حمل کنيد !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس را اگر حتے شبیه تو باشد نمے خواهمـ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بساط پهن کرده ام و تمام نداشته هایم را به حـراج گذاشته ام... بی انـصـاف چـانه نـــزن حسرت هایم به قیمت عمرم تمام شده است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا خودت بگو خشمم را مشت کرده ام و به در و دیوار می کوبم بی تابی ام را... با این قضاوتهای نا به جا ... با این حرفهای نامنصفانه و دروغ... با این تهمتها و ناراستی ها و غیبتها و حرف و حدیثهای مردم باید چه کرد.... صدایت را که نمی شنوم .... صدایم را میشنوی؟ با حرف مردم چه کنم؟ با این بندگان بی انصافت چه کنم؟ پاسخ اینهمه قضاوت نادرست را چطور ندهم؟ چگونه بدهم؟؟؟؟ خودت بگو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی و اشک که دست ازدامان دلم نمی کشند. وبغض سنگینی که درازدحام اندوه گلویم را می فشارد. دستی نیست تا غباراندوه بی پایانم را بشوید. و اشک که چه بی ثمر برگونه هایم جاریست. مدتها خسته و دلزده از زندگی کنج تنهایی برگزیدم. هر لحظه عذاب زنده بودن را تجربه کردم و افسوس که هنوز نفس می کشم. من فقط زنده ام ، زندگی نمی کنم. از تمام لحظه های زندگی ،ازحرفهای تکراری و سردی آدمها بیزار و خسته ام. خیلی خسته و بیمارم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .