♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی ام از انجایی شروع شد که قلم در دستم جان داد و خونش بر صفحه سفید کاغذ چکید ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عـ ـقل گفـ ـت : بِه مسـ ـافر دِل بستَن خَطاسـ ـت...... دل گُفت:همـ ـه رفتَـ ـنی اند..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در دل که میکنی ضعف هایت ،دردهایت را میگذاری توی سینی و تعارف می کنی که هرکدامشان را که می خواهند بردارند،تیز کنند،،تیغ کنند و بزنند به روحت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم هوای نوشتن کرده اما... نه انگار....! نوشتن بهانست!!!هوا هوای توست!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا آدما نمیدونن بعضی وقتها خداحافظ یعنی : " نذار برم "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا؟ خورشیدت را به من قرض میدهی؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست که یخ بسته است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چشمهام شب شده فانوس من کجاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک شب برایت میگویم چرا امشب چشمهایم قرمز بود؟ و تنم یخ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ صیادی برای رفاه صیدش دردام، دانه نمی گذارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی برای من دست تکان نمی دهد. من بیهوده وابسته ی مردم این شهرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها درحوالی من، همه چیز به توبستگی دارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا اخرین شعر هایم برای توست چه کسی میگوید دوری سردی میاورد؟ وقتی هنوز از یادت بند بند وجودم گرم میشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من حس میکنم که بر باد رفته ای و تمام کافه های شهر قهوه ی بدون شکر سفارش میگیرند بدون تو من حس میکنم که نیستی همراه من در این اشفته ی بیگانگی ام و دست های من هر روز تهی تر خواهد شد و خط عمرم هر لحظه کوتاه تر و کوتاه تر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو هیچم به خدا بنشین... پیش دل من بنشین قدر این سینه ی پر مهر بدان در دل خسته بمان... من و خانه ی ویرانه ی دل بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل... این نفس ها به خدا ارزان نیست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 18 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .