♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر اينجا مي نشينم تا از سياه و سپـيد هاي اينجا خاكستري شوم و همه گمان كنند مي توانند خاكسترم را به باد دهند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين چرك نوشته هاي سياه و زخمي شعر نيستند ، به هيچ وجه ؛ تنها هيجان و خلجان دست راستم است كه خودكار را بغل كرده و تاريك خانه ي ذهن بالاي پشت بام دراز كشيده ي من است ، من حالم خوب است لبخند مي زنم با مردم صحبت می كنم حتي لطيفه هم تعريف مي كنم شايد زندگيم نارنجي باشد اما خودكارم سياه مي نويسد ، اين سياهي ها رنگ روزم نيست ، رنگ روزگار است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه دوري ست.. تو در سرزمين بــارانــي و.. مــن .. بي بـاران تـرين مـرد روي زمـين شده ام..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چيستم؟ يك هنجره شكسته به حلقوم بي كسي... شريعتي
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان رياكار ، همچنان آبي ست ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پوستمان کلفت شده ، سیلی می خوریم از روزگار ، لبخند می زنیم .. و دست به خشتك سرنوشت ، آويزان شده ايم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر سفیدی پیراهنت چه بنویسم وقتی راه راه آن نمی گوید من در زندانم یا تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی را سر روی سینه اش میگذارم دیگری را در آغوش می کشم چقدر دوستشان دارم این دو بالش را.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آنکه نیست من چگونه بنویسم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آبی بی رحمانه ی چشمانت غرق شدن را می دانستم اما شنا کردن را هرگز.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دیدن باران نمی روم ... بگذار خودش پا به خانه ام بگذارد ... قایق کاغذی ام را با چند خط شعربه آب انداخته ام ... و سقف گریه , که مثل همیشه می چکد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .