♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم اعتراف کنم که واژه هایم به حد کافی پوسیده اند و به کار التیام زخم تو نمی آیند ...اما قلبم تیر می کشد، ..رنگ واژه هایت که می پرد، نفس کلماتت که می گیرد و درد را که بازدم می کنی... با توام رفیق...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا من که وزنی ندارم!!! پس... چرا بر دل های بعضی ها سنگینی می کنم؟!؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی دردا یهو آوار میشه رو سر آدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در حیاط این خانه عقیم ماندیم ....من و خاک و درخت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوهها عاشق می شوند .........زلزله اتفاق می افتد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب همیشه دست هایش را بر چشم هایم می گیرد ...تا او را از روی صدایش بشناسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هایم می لرزد گونه هایم سرخ گون شده و نفس هایم به هن هن رسیده....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .