♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدت هاست زمان را نمی شناسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پایان انسان همین است:بیماری .....اندوه پیری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد تو اسیر شهوت و سلیقه است، بودنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همین که بی علوفه مانده ام بس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلگیرم از لجاجت بیهوشی از دردهای مانده بر دوشم تا حرف های پچ پچ در گوشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا وکمی برایمـ خیالـ پردازی کنـ کمی برایم دروغ بگو... دلمـ برای عاشقانهـ هایتـ تنگـ شدهـ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک می ریزم وفریاد می کشم من جسم بکرخویش را می خواهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم پاشنه های شتابزده ی کفش های آن همه او رد پایت را شخم بزند و نیامدنت بروید بر شهر! می ترسم بنشینم همه ی عمر فکر کنم که اول تو رفتی؟ یا من کشتمت؟ یا او آمد؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه هایم بوی باران می دهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اسم توراذکرکنم...تو .....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .