♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش بودي و مي ديدي چه خاموش است بي تو روزگار من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می بینی ؟ می بینی به چه روزی افتاده ام؟ حق با تو بود! می بایست می خوابیدم! اما سوگند که خواب کلک ِ شیطان است، تا از شصت سال عمر ، سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چــه توفیری دارد؟ مــن برای کسی می نوازم ، کــه هرگز، بــه رقص بر نخواهد خاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از نــی لبـک ِ آتشینی که به لـب دارم خاکستر ِ انـتظار می ریزد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من پاسخ هایم را با اشک بر علف ها خواهم گذاشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجاست ! عطر تو... پشت سایه ی سُتُبر یأس ها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال کردی دیگر ندارمت ؟ آنجاست ! یاد تو... ته ِ آغوش پر ستاره ی شب
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر خاک سوگوار من ای آسمان ! ببار ....چون باغ در کرانه ی پاییز زیستم اشکی بریز ...و بر تن من ارغوان ببار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا ماندم ....از قطاری که....چمدان خاطرات را برد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز جمله ی آخرم تمام نشده بود که شال و کلاهش را برداشت و بی خداحافظی رفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو که فکر می کـــنم زمین در پیش چشمم فــرشی می شود از جنـــس اقاقی ها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی بوی خاک ِ بعد از نم ِ باران است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایـــنجا صـــدای غـــارغــــار ِ کلاغ خــانه ها را پــــر کرده دلــــم را از ایــن شهر جمع می کنم و بر می گردم... بــــه شهر قصــه های مادربزرگ آنجا که اگــــر یکی بــــود یکی نبـــــود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .