♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلـم شور میزند میترسم صبح که از خواب بیدار شـدم از قاب عکست هـم رفته باشی از تــُـو که بعید نیست..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جَهَـنَـمـــے ڪـﮧ مَــטּ مـــے رَوَمـ شُعلـــﮧ اے بَــرآےِ آتَــشــ زَدَטּِ خیــآلَتــ نَــدآرَد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ﻣﮯ ﺷﺩ ﺗﻨﮭﺂﻳﮯ ﺃﻣــ ﺭﺁ ﺑﮧﺧ ﻴﺂﺑﺍכּ ﺑﺒﺮﻢ... ﺳﻳﮕﺂﺭ ﺭﻭﺷََََסּ ﮐُﻧﻢ ...ﻭ ََﻧ ﮕﺮﺍתּ ﻧﮕﺎﻩ ﮫﺎﮮ ﻣﻌﺗﺮﺿﺎﻧﮧ ﻣََﺮﺩُُﻡ ﻧﺑﺎﺸﻢ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی هیچ نبود، و به آسانی یک گریه گذشت.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلـــم استـجــابـت دعــایـی را دل دل مـی کـنــد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا آخرین شاهکارت را بیبین مجسمـه ای با چـشمانی باز خیره به دور دست شاید شرق شاید غرب مبهوت یک شکست، مغلوب یک اتفاق مصلوب یک عشق، مفعول یک تاوان خرده هایش را باد دارد می برد و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته… بیا آخرین شاهکارت را بیبین مجسمه ای ساخته ای به نام «من»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .