♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تورامي بينم درباغچه ايستاده اي به گل هاآب مي دهي!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تونيستي؛اما وقتي به توفكرمي كنم صداي آب را دررگ هاي خاك مي شنوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درهاي آسمان بسته است ومن براين همه برف واستخوان-تنها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مثل ماهی میان تنگ وتنگ میان دریا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرااین آسمان صاف و این دشت بی باداست؟ مگرنه تورفته ای هیچ گاه بازنگردی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هام رامی لرزاند......تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان بارانی تر از هوای دلم نمی شود ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کودکان آوازم نفس ندارند بخوانند نفس که هیچ بغض ندارند-بترکانند آسمان شرم کند-ببارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوابم راآشفته کرد و بی چتر زیربارانی که می بارید -رفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی آن که تورایافته باشم چه قدرجنوب رابه شمال شمال رابه دریا به باران به جنگل دوخته ام!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی آن که تورایافته باشم چه قدرزمستان چه قدرپاییز چه قدرسفرهای همه ی کوچه های جهان ازمن گذشته است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توباچشم های بسته نگاهم می کنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این جا،هواسوزغریبی دارد وبوی سردکافور دهانم راتلخ می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه خاک ونه آسمان هیچ نمی خواهم، تنها،فرشته ای که گرمای دستان حریرش پیشانی تب شکسته وسردتورا لمس کند،
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .