♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر زنی با عطر تو از کوچه میگذرد به « شور » میافتد اما « بیداد » میخواند این قناریِ بیچاره!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیارِ دستهاش را نشان میدهد پدر: "هنوو گُشنهگی نکشیدی عاشقی یادت بره!" اما از ابرِ چشمهاش چکّه میکند تصویرِ زنی جوان!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد! و کسی نمیداند لبخند تو است رووی لبهام وقتی آنسووی دریاها یادم میکنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروی و شهر اردیبهشت میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر گفته بود رقص حرام است؛ نیاموختم اما حالا هرشب با وُدکا و خیالِ تو میرقصم. ببین چه حرام در حرامی ساختهای از من!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا عاشقَت شده استْ یقین وگرنه هیچوقت اینهمه دیر نمیکردی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتِ لبهات غافلگیرِ کدام بوسه میشود دیگر وقتی هنووز طعمِ شعرهای مرا میدهد؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از هر طرف که میروم به خانهی تو میرسم نعوذبالله خدا شدهای مگر؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را خدا نمیخواهد که برگردی وگرنه آمدنْ نه بال میخواهد نه کفش و عصای آهنین!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هزار سنگ پراندند نشکست این تُنگ اما تو نَرم گذشتی وُ... بیچاره ماهی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد / داریم تمام میشویم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .