♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم درون لحظه های با تو آب تنی کنم تنها گنجشکها می فهمند چه می گویم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین شب هیچ سالگی ام هنوز یادم هست من بودم و تو بودی و خیابانی که تا صبح پلک نزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قرن یخ زده هیچ عقربه ای واژه های کهنه را مرور نمی کند و در باور روزهای خواب رفته رویای زندگی میان گیجی ممتد عقربه هاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم را هستی سبزه می کارد زیر درخت سیب و من شبیه گنجشکها برای دلتنگی پونه شعر می خوانم بلند - بلند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا سالهاست که نمی فهمم در آن سکوت غریب چرا یکباره از آبی ترین ستاره پایین پریدم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش تنها ، ذهنیات کنجکاو یک اراده نباشیم وسط ثانیه های بی کسی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه ها برای تولدی با تو به نزدیک ترین حس گرم کبوتر خیره می شوند وقتهایی که پنجره خوابهایم را روی رد رویاها راهی می کند و تو در انتهای روشنی زیر لب به من فکر می کنی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفهایم هنوز کاهگلی ست کسی در این شهر دردهایم را نمی فهمد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در تو جا مانده ام یا تو در آینه ی عشق که هنوز نگاهم با خیالت شور می خواند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا گلدانهای خیس فراموش می کنند دستهایم که با اندوه نسبت خونی دارد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .