♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حاضرم خواب ببينم نيستي، به شرطي كه خودت بيدارم كني بگويي: «چيزي نيست، خواب بد ميديدي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهايم را ميگيري، فراموش ميكنم مرده بودم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخر، گلهاي آفتاب گردان را ديوانه ميكني! جانم... بخند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در مغز استخوان ما لانه می کنند آرزوها پیر می شویم پوکی استخوان می گیریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردا برگشتنی یک سر میروم پرورشگاه. آرزوهای زمینگیرم را به خانه برمیگردانم حالا که تو هستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شالِ گردنام بادِ سوزناکیست که نمیدانم در تخیل کدامتان بافته شده و مرا در بغض فرو میبرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی به این جنازه شک نمیکند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطعه شعری است، سرد که فقط ردیف دارد، گورستان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماراخوش است سیرسکوتی که پیش روست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو با باران بعدی میروی... می آیی... نمی دانم... .................... من کجای شب تو رو گم کردم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نقشی که خاطرات مرا با تار و پود کودکی ام حفظ می کند در چشمهای تو معنی دیگر گرفته است... من خاطرات کودکی ام را به چشم های تو مدیونم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"وقتي نيستي اين شهر عذاب وجدان دارد ديوارها آجر به آجر چروك ميشوند وكوچه ها شرمگين اند كه هيچ خاطره ي با تو بودني را ندارند..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آسمان خانه ي من ابرهاي تاريك را بردار ميخواهم سير نگاهت كنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانت رو به كدام پنجره كشيده مي شوند هر صبح؟ آرامش شب را به هم زده اي كه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رو به كدام سمت ميخوابي بانو؟! دريا كه از شهر خاكي ما دور است جنگل كه ندارد كوير برهوت اين شهر هوا چرا اين چنين پس بي قرار مي كند آدم را؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .