♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد كه مي آيد چشمانم به در خيره ميشود شايد موهايت را شانه كرده باشي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چاه ها پیدا بکن خون دل من را..... بیرون بیاور از درونم نعش بیژن را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها تو می فهمی چرا دستان من سردند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آواز سر دادم، ولی توی بیابان ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر درد گرفته ام ته این زندان لطفا دو سه تا استامینوفن بفرست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی از داغ درون بر کاغذ خود خطی از آتش دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امان......از شعر که خون دل من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم دست و پا می زنم و قطار رد می شود از روی خواب کودکی که آرزو های بزرگش دارد می سوزد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .