♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارد بهــار مــيشــود! گــلفــروشهــاي دورهگــرد، بنفشــه جــار مــيزننــد! کــدام پــرستــو بــذر تــو را هــديه خــواهد آورد؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مــرا ببــوس، روزهــاي سختــي در پيــش اســت! بگــذار تــو را کمــي پــسانــداز کنــم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همــه مــيگــوينــد: چــه مهــربــان اســت ايــن مــرد! و کســي نمــيدانــد لبخنــد تــوســت روي لــبهــایــم، وقتــي آنســوي دريــاهــا، يــادم مــيکنــي . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين اتاق من است وقتي وارد شدي آنقدر کوچک مي شود که ديگر جايي براي نشستن باقي نخواهد ماند مگر در آغوش من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنجا که خفته ای سه گلدان شمعدانی می گذارم یادت نرود باران به موقع ببارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــو خــوابيــده اي آرام، و مــن پشــت پــلک تــو، آنقــدر مــي بــارم تــا پنجــره را بــاز کنــي! دستــهایــت را زيــر بــاران بگيــري و بخنــدي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خــوش بــه حــال مــردي کــه بــرایــش تــو شيــريــنزبــانــي کنــي . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــو هنگــام خــواب هــي دور مــن مي چــرخي! دلتنــگ نگــاهــت مي کنــم، نگــاه بــر لــب هــام مي گــذاري و مي گــويي: عشــق مــن! صــداي تــو مي پــرد تــوي چشــم هــام و حلقــه حلقــه اشــک درونــش مي گــردد . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يــک شــب رنگــت ميکنــم! سبــزت ميکنــم! بهــت شــاخ و بــرگ ميدهــم، بعــد در ســايــهات آرام ميگيــرم . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقــط ميدانــم در آغــوش مــني، بي آنکــه بــاشي.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 22 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .