♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرف آخر را همین پنجره می زند که گوشه ی این دیوار فالگوش ایستاده است حالا تو خودت را هی به آب و آتش بزن آب از آب هم تکان نمی خورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط یک بار بیا تکرار سکوت هر شبه ی خیابان آزارم می دهد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایم ...... انتظارت را درک نخواهد کرد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم ! ... از این جاده چه می خواهم و می دانم ... ! تو ... هرگز از آن گذر نخواهی کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ! بیا و آرامش بعد از طوفانم باش دلم لبریز از توست می خواهم پنجره را بگشایم شاید این بار صدای قدم هایت را شنیدم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواستم آنقدر کمیاب شوم تا دلی برایم تنگ شود نمی دانستم فراموش میشوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رفتنت یک معنی داشت درد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه بادها را می شناسم نه می دانم در کدام جهت... من ملوان ساده ی خواب های خودم هستم بر پهنه ی دریایی که آرام نمی گیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با این گل های چیده شده چه کنم؟ هی سرباز! لوله ی تفنگت را به من قرض می دهی و اندکی آب باران نیز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاطراتمان چه بلاتکلیف اند!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غرورم رابه پینه نیازی نیست فراموش میشوی به کوتاهی عمرسیگار وخماری شراب...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .