♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینروزها حالم خوش نیست. زخم کهنه ام سر به عفونت گذاشت. مرهمی که سالها بر زخمم میگذاشتم...تاریخ گذشته بود. فاسد شده بود و من دیر فهمیدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیدی کبوتران را؟گر دانه خورده رستند... جای شکایتی نیست.عهدی به کس نبستند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش در باور گلبرگها... خبر از باد زمستانی نبود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .