♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چرا فراموش نمی شوم پس این همه علائم زوال که در من شیهه می کشند پس این خانه ای که هر روز گم می شود پس این سایه هایی که با میخ به دیوار چسبیده اند چه حرفی برای گفتن دارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برام کبریت روشن میکنی....؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم کسی نفهمیده او نیست در میان آدمها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرغان باغ بیهده خواندند..... بهار سوخته...هنگام گل نبود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریه هایت را پنهان کن برای روز مبادا میان این همه سکوت گریه هم غنیمت است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدا در بند است....کودکان فردا در بلوغ رخوت.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کاری ندارم اینجا هیچ... جز باقی گذاشتنِ طعم یک بوسه در پاگردی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها شده ام چون سربازی مجروح, در مرز دشمن که همسنگرانش گمان می کنند مرده است ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .