♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا! عشق را اکنون میخواهم! نه هنگامی که دیگر دیر است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عکسی درون آینه به من گفت: تو همیشه محکومی به ماتم... فقط آینه اتاق من چینهای تنهایی چهره ام را نشانم می دهد... تنها آینه اتاق من غمگین تر از من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوا عجب گرم است مثل بازار بی رحم دنیا مثل این همه ناگزیری . . . . من چقدر گرمم است!؟!! پستان آسمان هم که انگار خشکیدست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا عفو کن ! می خواهم بروم ! دیگر مجالی برای نوشتن نمی بینم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ....دلواپسم نباش..، من عاشقت شدم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو فرق بین حرمت وترس را نمی دانی اشک هایم از هراس زخم زبانت نیست من برای حریر حرمتی که دریده ای گریه می کنم . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم ، کوتاهترین قصه دنیا را بگویم : . . . . او رفــــــــــت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .