♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی به شهری سفر خواهم کرد که دلم هرگز نگیرد...خسته از این رنگ های سفید و سیاه...از این پیچش و التهاب واژاه ها و مبهوت از این سکوت زندگی هستم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام مردم شهر را دوست دارم.... زیرا که نمیشناسمشان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دگر میان تنهایی هایم کسی را نخواهم دید تنها خواهم رفت همان گونه که تنها امدم طعم دلتنگی های مرا گاه فقد شمع دانیهایم میدانند دگر طعم چیزی را نخواهم چشید فقد میخواهم برقصم تا ابد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستم نداری میدانم از روی ترحم مانده ای این حس را از چشمانت میخوانم برو... من تو را با گدایی نمیخواهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه ... نمی شود که نمی شود هرچه با خود جنگیدم نشد که نشد نه... نمیتوان تو را دوست نداشت...لعنتی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش قهر بودیم و من به بهانه آشتی می شد که ببوسمت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت مياد دوستم نداشته باشي....حالا که شدم يك پارچه آقا.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجیب چشمم او را گرفته است کاش میشد دستانم هم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتمش برات خونه میسازم از خشت و گل، گفت اگه دوسم داری جام بده تو خونه دل....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از گـونـه هـای مـن گلـی نـمی شکفد بــا ایـن بــاران هــای شــور . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از اون گله نکن... وقتی تو جا خالی دادی ... اون بغلم کرد تا زمین نخورم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت یک لبـــــخند پنهان است تمام بغض های مــــن ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای او مینویسم که روزی دلش مهربان بود ، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست ، نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم ، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم .مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .