♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی دلهره جا مانده شاید در این قهوه خانه های تلخ زیر قلیان های پر دود و عبور زمزمه های تو خالی و تو عشق بازی می کنی، ... با سکوت بس که، واژه ها، ...!نامردند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت می کنم. جای تمام سلام ها. جای تمام حال و احوال ها. جای تمام ماجرا ها. جای تمام سوال و پاسخ ها. سکوت می کنم تا عصبانی نشوی. به هم نریزی. ناراحت نشوی. عذاب وجدان نگیری. بار سنگینی روی شانه هایت نگذارم. بزرگترین مشکل نباشم. سخت ترین مسئله نباشم. با سکوت از تمام حق و حقوقم می گذرم. با سکوت خودم را در بطن زمان و مکان فرو می کنم. با سکوت رنگ چشمانم را ، لبخند هایم را، حتی افکارم را به رنگ عادی روزمرگی در می آورم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می گیرد که همیشه تو را عشق دیدم و تو مرا خطر شناختی! و شرایطت را به مخاطره نیانداختی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز خواستم دریا باشم... نشد! دلم گرفت... گرفت... گرفت... تا دوباره ترک خورد و شکست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــه ايــن پــرســه زدن هــا در اسکــله و ايستــگاه! اگــر بيــايــي مــن چشــم بــه راه چــه کســي بمــانــم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتــش بــاشــي بــراي تــو هيــزم مــيشــوم! دريــا بــروي، پــارو! تــو هميــشه درســت پنــداشتــه اي!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم بــه چشــم هــاي تــو معــتاد مــي شــود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلســتان کــن شعــله هــاي نــا اميــدي ام را بــا نيــم نگــاهـی، تــا ابــراهيــمانــه از آن بگــذرم کــه در آتشــم ايــن روزهــا از ســردي ات!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دانــه ميــدهــم گنــجشــک هــای صبــحگاهــی را، پشــت پنــجره ام، از خــرده شعــرهــايــی کــه شــب از دســت هــای تــو ميــريــزد بــر بيــخوابــی هــا و بــالــش لبــريــز از اميــدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمــان پــرنــده را کــه از او بگيــرنــد، پــروازش بــی نهــايــت مي شــود! چشــم هايــم در دســت تــوســت، بــی نهــايتــم بــاش . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مــن از عطــرِ آهستــهي هــوا مــيفهمــم تــو بــايــد تــازهگــيهــا از اينجــا گــذشتــه بــاشــي . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خــورشيــد را بگــو ديــرتــر خــراب شــود روي ســرمــان! بگــو مجبــور نيــست هــر صبــح گــل دهــد بــر گلــدان افــق، کــه مــا عســل لــب هــاي کســي را کــم داريــم بــراي صبحــانــه . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .