♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نخواهم خندید در دیاری که در آن دلتنگی سایه دارد به سر مردم شهر در دیاری که در آن پنجره ها رو به غربت بازند و صدای نفس باغچه ها غمگین است به کبوتر که دلش زندانی است و به خورشید که در حسرت یک آمدن است من نخواهم خندید به کلاغی که مبان قفس تنهایی غصه اش پرواز است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام جانم ..کسی تو را فریاد میزند ،آیا می شنوی...؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های بی رحم پی در پی هم میگذرند!! انتظاری تلخ...باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشویش چشمهایم خسته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سراپاي وجودم آتش است ... بزن باران
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته بود امروز رفتم پارك... پارک پر از پیرمرد ناکار جوونای بیکار و کودکان کار ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دست های من تا موهای تو چقدر فاصله است این درد را همین جا به دریا خواهم گفت: به شالی کاران پیر به صیادان جوان به تونل های بین راه به گردنه ها خواهم گفت: که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است و خواهم گفت: که ما همدیگر را سیر ندیدیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگه کسی نگران گرسنهها نیست، چون همه فکر میکنند که اونا توی سفرشون به اندازهٔ کافی غصه برای خوردن دارند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم تنگ است برای دیروزترهای چشمانم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .