♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بی پناه تر از همیشه از لبخند سردِ حقیقت می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگشتانت را از لحظه های خاک گرفته ام دریغ نکن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجای باورت در سکوتِ شب جاودانه شوم تا بدانی هیچ صبحی بی تو در آینه آغاز نمی شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بار زمستان مثل اعتراف تلخ یک قهوه راست می گوید سرما را این را از صداقت سرد دستانم که با هیچ سازی کوک نمی شوند و دیگر ماه را اشاره نمی کنند و باران را خواهش می فهمم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این باران چه خوب است هنوز هم مثل کودکی ام تا می رسد تا برود تند و تند بوسه های آبدار بر چهره و دستان خالی ام می نشاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز به دريا نرسيده ام اينجا زمين با صدف ها غريبه است بيدلي خواهد براي رفتن نقش كلبه مان بر گرده ساحل ماسه اي سرابي بيش نبود . . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزهای لعنتی که حتی باد هم بوی دردسر دارد . انگشتهایم دارد شقیقه هایم را سوراخ میکند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفتی و آنچه از تو بازماند لحظاتی بود که چشم به آسمان داشتم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از چه بگویم وقتی دلت, حتی از دلتنگی مهیب این روزهایم هم بی خبر است...؟!! وقتی قلب مهربانت از این شب گریه های زمستانی هیچ نمی داند..؟!! .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی چه وسیع شده است در این روزهای کوتاه زمستانی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمدی ماندی و حالا...می دانم اما با این چشمهایی که همیشه و همه جا در به در چشمان توست چه کنم من...؟؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدانم می آیی و پاک میکنی این همه اشک بی امان را.. میدانم می آیی و آنقدر روزهای بودن را با هم میخندیم که خدا هم سر ذوق آمده به تماشایمان بنشیند! میدانم می آیی..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .