♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر که این چمدان باید ، لزومی نداشت در دستم باشد . پرنده هاهم هر روز روی کرکره لانه می سازند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر می گردم به سینه ی سماوری خاموش به دل اناری نارس به صورت قالی ی نخ نمایی بی نقش تا بجوشم خون شوم گل کنم گم شوم لای شعرهای گم شده ی کاهی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می خواد.........این روز هارو.........................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزا تنها هستم و خودمو به زندگی زدم که دستم رو نشه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهدببارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
... باران می آید دلم گرفته.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حقیقت همین امروز است همین حالا همین چند سطر ... و صفحه ی سپیدی که بین من و توست تا شعر به پایان برسد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساحل من و دریا را در آغوش گرفته که می سوزم و این فانوس سرگردان با کابوس کشتی های به گل نشسته از خواب می پرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با همه ی وجود حس نکرده ام ... باران را - هیچ وقت -
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم به حال شبی می سوزد که روح هیچ ستاره ای احضار نمی شود وشانه ی نرده ای که سر هیچ پیچکی رویش خم نیست دلم می سوزد برای پنجره ای که هر طرف دل می بندد دلش می گیرد وسکوت اتاقی که در خرناس تخت مدام می شکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخت مسافرآخر شب...............وقتی هیچ ایستگاهی برایش نگه نداشت ،سیاهی شب است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .