♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم اگر روزی سایه ام کنار سایه ات قدم میزد هم اینقدر حرف از تو برای تو داشتم یا عشقمان در تکاپوی روزمرگی ها گم میشد...؟ شاید آن روز زبان چشم هامان برای عشق کافی بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تکه ای از آسمان ِ دلم کندم... آن تکه، اشک نریخت اما من در غم ِ معصومیتش باران شدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک که باشد خاطره ها میریزند... چه فرقی دارد زیر ِ این سیل ِ مُدام عکس ِ چشمان ِ تو باشد یا جوهر ِ نوشته های از تو لبریزم...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را به حرمت ِ باران قسم که میدادم نگاه ِ پر از گریه ام زمین میخورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پر از هوای افتادنم این روزها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم اگر باز هم آرزو کنم تو را خورشید ام متولد خواهد شد...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز در خم ِ آن کوچه ی دلتنگ قد ِ بلند ِ چنار ِ سبز، هست اما تو نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدانی این روزها دستان ِ تنهای ِ بی کسیم در التهاب ِ نبودن ِ تو پرپر میزنند...؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینها که میخوانی، شعر نیستند... کوتاه، برای ِ تو... بلند، از نام ِ تو... تو که میدانی جاری هستی در تک تک ِ ثانیه هایم من به تکاپوی قلم، پاسخ میدهم فقط...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور که میشوی کوچک میشوی در برابر چشم هایم حقیقت همینست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من باید ، به طعم ِ تلخ ِ دیدن ِ صندلی ِ بدون ِ تو عادت کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این چند روزه... صدای ِ کوچ ِ طراوت را از باغچه صدای ِ هجوم ِ عاشقانه ی احساس را از دریا صدای ِ فرار ِ قصه های شیرین از هزار و یک شبهای ِ بی شهرزاد! را میشنوم، میبینم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .