♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در فصل پنجم دل خويش به پاييزي بي بهار رسيده ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بودن هميشه باد مي خورد با ناگفته ها و خاموشي ها ... پلك كه مي زنيم از پشت پاييز به در مي آييم گفتني ها را باد برد يك كوچه ي برفي ماند بي هيچ رد پايي ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اي كاش تمام شعرها حرف تو بود: بـاران!بـاران!بهـــــــــار!بـاران!بـاران!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين جا صـــــداي دلي بي قـــرار مي آيد.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ناآرامی واژه هایم را ببخش آرام من! گمان مکن که بی تو ... بی تو ... ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من می روم ... و تـــو می مانی ... به اميد همه ي باور هايت ؛ با عشق مدارا مي كني و مي گويي: " كسي ديگر مي آید! " . . . تو كه مي روي ... من مي مانم و من؛ بي مدارا ... بی عشق ... بی اميد هيچ كس ديگري!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالی ست که از پشت پنجره ، نگاهش را ... لحظه ها را می شمارم ؛ حتی ثانیه های بی رحم را ... تا برای دل باختن ، او را یک بار دیگر در کوچه ببینم! ولی ... افسوس ! او رد پایش را پشت کوچه ها به امانت سپرده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ... پنجره ... و رد پای همیشگی یک نگاه ... و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من خواب باران می بینم و تو خواب دریا ... ما این چنین زاده شدیم : ازخاک ... اما تشنه ی باران ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست ویران کرده لانه ی مورچگان را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوش كن! جاده صدا مي زند قدم هاي تو را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب و روزهــــا را در آرامشی مرموز می گذرانم... آرامش قبل طوفان است! می دانم! می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتــــی دلی بـــــرای تـــو آییـنه می شود انصـــــاف نیست دشـمن آیینه ها شدن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی یکی می ریزند و مرا یاد ثانیه های بر باد رفته ام می اندازند چه قدر امواج غفلت شانه های عمرم را می لرزاند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .