♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روز ها پر از هبوط زمینی ام عروج توی کارم نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک سایه ی کوچک می خواهد، یک سایه ی کوتاه و کوچک، برای آرمیدن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر انجام روزی، از لرزش باز خواهند ایستاد، تمام شاخه های نازک از رعد ترسیده وترمیم خواهند شد، تمام شانه های زیر بار درد شکسته و روزی ... تمام روح های بریده از راه... به مبداء شان باز خواهند گشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این یخ زدن های گاه و بی گاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در این ناکجا آباد دنبال یک ذره فهم و یک مثقال احساس می گشتم... تمام شهر اما انگار یک صدا فریاد می کشید: گشتم نبود، نگرد...نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار کسی در من آواز می خواند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه فرق ميكند به كدام لهجه درد ميكشم؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .