♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر حرف بود برای گفتن چه قدر حرف ماند و گفته نشد و سکوت نقطه ی عطفی بود باز هم تا بهار دیگری که زودتر از عطر شکوفه های نارنج ها می رسد هر بار ...بدرود بهار....سلام تابستان.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از پرواز می ترسم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرواز تحقیر بالهای من است وقتی ، آسمان را هم به قفس کشیده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابستان است ولی هنوز تن من میلرزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و چای و نارنج و تو و سکوت، سکوتی که هنوز بوی عشق می دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شادم واقعاً باورکن! نه نمایشی در کاراست نه ماسکی زده ام نه رنگ و لعابی ، خود ِ من! شاید تنها فاصله ی چشمانم با ابروانم بیشتر شده اند! تنها همین.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی رنگی تر از قرصها یی که می خورم نمی شود!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس دورماندن از واقعیت! نمی دانم! اصلا شیبه هیچ کس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فریاد دل نه شعر است نه نثر!!! قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم من ساده ترین حرف من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هایم سرد است قلب من پوشالیست و پر از دلشوره ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی باران میبارد پیش از این که برای خودم چتر باز کنم به یاد توام فکر میکنم به این که تو چقدر باران دوست داشتی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .