♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــــا شعر می شوی تـازه می فهمم! دقـیـقاً روی کـاغـذ بـه تـو باخــتـه ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایت را که می بندی چه آبی چه میشی چه فرقی می کند خواب کلاغ ببینی یا سارنگ ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها منم ،من با هق هق شانه های کوزه گر که تکه های قلبم را پیوند می زند وعجیب تر آنکه پای حضور از فرط تاول،!! تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعوتم کن ، به سمت گذرگاهی که ریشه در التماس باران دارد. باور کن بیش از پیش تماشای ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از این می ترسم که ترک بردارد ،بغض ِ خموش وتو نادیده بگیری همه ی فریادش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این خیابان شلوغ... تکیه بر جلوه ی باران.......فقط عابر زخمی دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بردبار تر از هميشه، مي خواهمت ! حالا كه حلقه هاي نازک دلتنگي دور از دستان كوتاه ما سايه هاي دراز اندوه را بر ديوار دل ترسيم مي كنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان را گاه، ابر هست و باد نیست! گاهگاهی، می وزد بادی ،ولی ابری نیست! باد ، با ابری اگر یکرنگ بود ، باز بارانِ دبستان با ترانه می چکید از آسمان!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .