♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش کمی نامردمی آموخته بودم... یا شاید کمی وقاحت... کمی بد نظری... اما حیف... حیف که مرا انسان تربیت کردند و انسانیتم آموختند.... آیا می شود در برابر کفتارها و گرگها ، انسان بود؟ چه چاره جز دریده شدن... چه روح چه قلب....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شکایت می کنم امانه از تو ای همه خوبی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نگاهم خوب است ...فقط گمان می کنم آسمان دل من ابری است... وکبوتر نگاهم زخمی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه از اسمائیست که دلم رابرده ومن سرگشته، پابه پای دل خود در جوشم...تا که شاید برسم برسرکوی یارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا پاسخ نمی گویی؟ صدایم را مگرنشنیده ای ای دل؟ چراپاسخ نمی گویی چرا ساکت شدی ای دل؟ مگرنشنیده ای، دیگر صدایم در نمی آید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توانِ اشک ندارد دلی که پاگَرد است بگویمت غم دل را؟سکوت بهتر نیست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توبرایم غزل بخوان من بغض کرده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"عاشق شدن که شرم ندارد گناه نیست" اما چرا دلم غم دنیا گرفته است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها....در عمق غزل چشمانت جا نمی شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدای من چقدر انسان بودن سخت و دردناک است! و سختر از آن ; آدمیت! و از آن دو سخت تر , اینکه ندانی; انسان را آدمیت لازم است یا آدمی را انسانیت ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر آسمان هم برای ما خرامان میبارد ; ناز چشم های خویش که هر ساعتم بارانی است !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 19 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .