♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغض را در گلویم به زنجیر میکشم و فریاد را در سینه خفه میکنم خیره میشوم چشمانت را بی وقفه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدونم یکی از از آن روزهای مبهم دور وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای و احتمالا بچه هات از سر و کولت بالا می روند درست همان لحظه که قرار است احساس خوشبختی کنی، ناگهان … “یاد و خاطره ی من به سینه ات چنگ می زند”
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هواى گرماى آغوشت چه بى محابا برهنه کردم احساسم را… غافل از اینکه این روزها هواى حوالى احساست زمستان است…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لااقــل بیـــا بـگو کــــه دیگـر بــــه دیدنـم نمـی آیی ... شـ اید اَشکــی نشـسـت گــــوشـه ی چشـ ـم هــــایی کــــه بــــه این دَر خُشــک شده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایـــــــم را مـــــــی بندم بــــــــــــاران ... شنیدنی ستـــــــــــــ ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....دستــــم را کــــه می گیــــری من دیــــگر یــــک آدم معمــولی نیستــــم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل جمله ای که جا مانده ، از کلاس ساعت قبل ، روی تخته سیاه همیشه تا تو می رسی ، پاک می شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم راحتـــــــــــ بـــــاشم ... بی جسارتـــــــ و بی خجالتــــــــــ ... در جواب چه خبرهـــــــــا؟ چشمانــــــــــم را ببنـــدم و بگــــــویم:نـــــــاخوشــــی ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كف بينــــی نكن! دستــــی كــــه به سويت دراز شده طالع اش تــــوئــــی ...!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیـــــــــازی نیست رخ به رخ شویـــم صدایتـــــــــ پیش از این ها مــــــاتم کــــــرده است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ﺗــــــﻮ ﺭﻓـﺘــــــﮯ ... ﺍﻧـﮕــــــﺎﺭ ڪــــــﮧ ﻣـﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻟـﺶ ﻧﺒـﻮﺩﻡ! ﻣـﻦ ﻭﻟـــﮯ ﻣــــــﮯﻣـﺎﻧــــــﻢ ﺍﻧـﮕـﺎﺭ ڪــــــﮧ ﺗــــــﻮ ﺗـﺎ ﺁﺧـﺮﺵ ﻫـﺴـﺘــــــﮯ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند ، به یاد روز هایی که بودنت را نفهمیدم . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .