♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب........ بستر اشک هزار چشم منتظر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان می آید با سرما و آدم برفی هایی که سهمم از آنها هیچ است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز آسمان سردش بود بغض داشت شاید آنجا که تو را می دید گریه می کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زین پس...نگاهم را به زمین خواهم دوخت... اوست که در نهایت مرا عاشقانه به آغوش خواهد گرفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وزن غم را که نمی شود کم کرد. هرچه کنی باز هم سنگین است اما کاش میشد حجمش را کم کنی.... راه نفسم را گرفته!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کافی شاپ خیلی شیک آرام کنار یک میز دنج موسیقی مِنوییی پر از "گلاسه " و "شیک" هم دلت را نمیبرد وقتی حواست پی ِ هوس ِ زودگذر "آِب هویج و بستنی " ات باشد که چه خوب یادش میماند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که چیزی نگفتم! فقط برایت سیب چیدم...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشم هایت بگو... انقدر برای دلَم ....رجز نخوانند ... من اهل ِ جنگ نیستم .... شاعرم! خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم... شعری می نویسم آنوقت اگر توانستی... مرا در آغوش نگیر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمده بودی مرهم باشی برای زخم های پنجره ای که همیشه ی خدا کوبیده شده بود درد شدی اما، و سنگ وار زخمی بر زخم های پنجره افزودی. پنجره، خسته از انبوه زخم ها تکانی به خود داد -آخرین تکان- و در هم شکست. دلش برای همیشه فرو ریخت. دستی چارچوب پنجره ی همیشه کوبیده را به هم می کوبد. پنجره دلی ندارد که زخمی جدید بردارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتم را در جوی سحر می شويم لحظه هایم را در روشنی باران ها تا برای تو شعری بسرایم روشن، تا که بی دغدغه، بی ابهام سخنانم را در حضور باد با تو بی پرده بگویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردم شده است درد دارد نبودنت ... درد دارد بودنت... چه بايد كرد؟ ديوانه شده ام ديوانه ام كرده اي....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه خوابم می برد نه می برد مرگم به بیداری ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .