پاییز نيز سپري مي شود...باران مي آيد در کوچه تنگ و باز خبري از تو نيست دلم براي تو تنگ است روزهاييست كه همه چيز مرا به ياد تو مي اندازد در كنار بوته هاي برگهاي زرد ايستاده ام در كنار غنچه هاي سرخ كه در زير باران لبخند مي زنند در انتظار تو
نمی دانم!او هم در این تنهایی یاد من است؟
نمی دانم بر او هم مثل من ماتم است؟
از کجا دانم که او هم مثل من طعم لبهایش شور گریه است؟
من کنارش نیستم!من که یارش نیستم
یار است او که در قلب منست
من ندانم!! عشق من آیا کم است؟
یا که با من لحظه هایش پر غم است؟
هرچه هست او در قلب من است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .