♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا به در خانه ای می رسم . . . . تمام می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی که پا ندارد....هرگز نمی رسد......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بنشین میان انتظار میان سال ها و روزهایی که ساعت ها آونگ هایی بودند که مرا سوی تو پرتاب می کردند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چمدانم خالیست ... خاطراتم کجا جاماند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شهر ِ من پریشانی نظم ِ مرسومی است... شقایق ها پشت ِ شب می رویند و شاپرک به جای پریدن، خزیدن بلد است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو نور بودی... من سایه... به هم که رسیدیم... ... مُردم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید دردهایم را به زودی آب ِ طلا گرفتم، نمیدانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شور و شوق که می افتم تمام احساسم قطره ای است که از نقطه ای در حال جدا شدن است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نه! کفشهایم سرخی جاده را به دوش کشیده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیش پایم افتاده سنگی که شیشه ی خانه ام را شکست ما زبان ِ یکدیگر را نمی دانیم همه بی گناهند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پـــیـــچــش ثـــــانــیــه هــا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایـ ـنـجـ ـا مـ ـن ، روی ریـ ـل زمـ ـان دســ ــــت ِ ثـــ ــانــــ ـِیه هــ ــا را مـــ ــی گـــ ــیــــ ــــرم و گـُــــ ـــم مـــ ــــی شـــــ ـــوم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 19 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .