خواستم نویسنده شوم ،داستان بنویسم برای زندگی خودم ،نشد انگار!حالا همه ی شخصیت های داستانم را رها میکنم ! این بار اگر خواستند خودشان می آیند و سطر های مرا مینویسند ....
میهمان من شو
یک فنجان چای نمک گیرت نمیکند
اما شاید نمک همین فنجان چای
دنیا را بگیرد
و دست بردارد
از لجاجتش با این من خسته
که در انتهای یکی از هزاران راه زندگی
نشسته است و خستگی در میکند
این من خسته
نشسته است در این کنج دنیا
که قهر ندارد،غم ندارد،اشک ندارد
که روزمرگی ندارد، افسوس ندارد
و نگاه میکند
به تقویم زندگی
که پر شده از روزهای مبادایی
که قرارا نبود هرگز بیاید ....
پاییز نیست! وقتی تو نیستی ... من در غیبت دستانت بی مقدمه زمستانی می شوم! آنگونه تیرگی ام می گیرد که شب قطبی! می دانی! تابستان ناگهانم دست های گمشده توست؟@sadaf
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 19 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .